چهار نفر بودند که اسمشان اینها بود:هیچ کس... همه کس...هر کسی و یک کسی!!!
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام میرساند!![]()
هر کسی میتوانست این کار را انجام دهد اما هیچ کس این کار را نکرد!
یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود!![]()
اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد!
سرانجام این داستان این طوری تمام شد که:
هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری نکرد!
تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 | 10:51 قبل از ظهر | نویسنده : زیبا |



